دوتا بالش می‌ذاری تا سرت عین پوزیشن بیماران بر روی تخت‌های بیمارستان بالا بیاد.به منوال همیشه طاقباز می ‌خوابی با زاویه‌ای به گردن تا به سنت فیلم‌ها تمام یه گونه‌ات پیدا باشه و عرصه‌ای برای یک بوسه فراهم.پتو تا زیر چونه‌ات بالاست و میشه حدس زد دلی نگران و آشنا به سرمای بدنت با حوصله اونو تا بالای گردنت کشیده به دقت، در حالی که میدونسته دوست نداری ذره‌ای از پتو صورتت رو بپوشونه!

نامجو شکوه می‌کنه،وقتی صبح با دل دل نواش بیدار بشی باید شب رو هم با اون به خواب بری تا بلکه دل کمی آروم بگیره.خیلی وقته توی تختی تا درد فراگیر زیاده‌خواه جامانده از سیلاب اشک دلتنگی عزیز پا پس بکشه.فکر می‌کنی هیچ‌وقت نفهمیدی ملتی که می‌گن گریه آدمو آروم می کنه، منظورشون چی‌بوده.احتمالا این عبارت به اشتباه به نظر فارسی میاد چون مفهوم خارجی و ملموسی برای تو نداره.اشک برای تو فقط سردرد و چشم درد و باری از آلام وصف‌ناشدنی ریز و درشت داشته و داره و بقول خودت انگار شیره مغزتو روحت تو این گوله‌های شفاف از چشمت سرازیر می‌شن.از اشک که حرف میزنی دوباره یه جوی جاری میشه از دوتا چشمهای پف‌دارت و اگرچه نیازی نیست برام توضیح بدی تا بدونم این زاری سوای هر گریه‌ی گاه و بی گاهه اما اضافه می‌کنی ؛دست‌هایی رو که به جلوداری یه آغوش با پشتوانه اون نگاه گرم میومد به پیشوازت و محبتی رو که بی کم و کاست دائم و بی‌وقفه بدون چشم‌داشت و علی‌رغم همه‌ی دلخوری‌های احتمالی نثارت می‌شد با چه حسرتی تو اکثر روزای این مدت بارها و بارها به یاد آوردی.تجسم دوست داشته‌شدن برای تو دو ساله رفته و در عوض تویی با درکی ملموس از لغتی به نام فقدان .بعد ساکت می‌شی و میون بغضات می‌گی توقع نداری این حجم غم و اندوه برای ازدست دادن مادربزرگ برای اکثر مردم قابل فهم باشه.