متاسفم
امشب پرواز میمِ به جاییست که میگن ینگه دنیا حتی کاملا کلیشه ای به شهر فرشتهها.اصلا چه فرقی میکنه مقصدش کجاست مهم اینه که من در بهترین شرایط تا سه سال دیگه نمیبینمش.البته من اشکریزانم رو از دو هفته پیش از همون بدرقهی فرودگاه زمانیکه از مشهد به تهران برمیگشتم آغاز کردم اما فکر نمیکردم فصل خداحافظیمون همین باشه و بس.میم قرار بود سفری ۲۴ ساعته به تهران داشته باشه اما به دلایل منطقیِ خودش که در دادگاه احساساتِ من کاملا رد شدند منصرف شد و حالا الان که نیمه شبیست که تا ساعاتی دیگر قراره این خاک رو ترک کنه اساماسی داده که اگر بیدارم زنگ بزنه.دخترک ننر درون رفته نشته لب پنجره،لبورچیده هی فقط میگه نمیخوام واشکاش به جای صورت یخزدهی اون از چشمهای من سرازیرن.منطق با عینک مطالعه بر روی بینی و طنین خاصش استقرا و استنتاج رو به هم می بافه تا ثابت کنه برای میم فقط می تونی شاد باشی که بالاخره قدم در راهی گذاشته که چندین سال شبانه روز براش زحمت کشیده و حتی از مدرک پزشکیش هم به نوعی یا حداقل برای چند سالی صرفنظر کرده.
دخترک اما پیروز میشه دستمو میگیره میبره ور دلش میشونه دور از گوشیم.میگه آخه اگه این پیامک از ته دل بود که این ساعت فرستاده نمیشد اونم لب پرواز.و خودم که از دلدرد های ماهیانه مثل مار چمبره زدم اضافه میکنم پای تلفن چیکار قراره بکنی و چی میخوای بگی جز تعارفات مصطلح که همیشه ازشون متنفرم.متاسفم .