امروز از صبح باز یه چی افتاده تو این جون لامصب!دقیقا از کدوم گوشه‌ی این دنیای لایتناهی گله و شکایت دارم خودم هم نمی‌دونم.به زمین و زمان هم دستم برسه گیر میدم.بینوا فلک به حساب خودش سنگ تموم گذاشته و خروارها توجه و عنایت همه قسم مذکر و مونث رو نثار ساحتم کرده اونم سر همین دو ماهِ بهاریه اول سال البته توجه داشته باشید که این جمله کاملا نسبیه و در مقیاس برهوت زندگیه منه.اما لامروت این گلابی توی گلو حرف حساب بردار نیست نشسته و تکونم نمی خوره از همون‌جا با کنترل از راه دور یه چند قطره‌ای هر از گاه میریزه تو تخم چشام و  وسطاشم به قاعده‌ی چند تُن فشارشو میندازه رو این قلب نحیف که به بادی هراسون میشه و مثل گنجشکِ مادرمرده می تپه.نمی دونم شاید اینا همون دلتنگیاس که گوله میشه و میشینه تو شاهراهِ نفس.

توی ملولیه خودم می لولیدم که دیدم دوست عزیزی استوس گذاشته تو فیس که امروز سال خالشه.دیگه بهانه رو پیدا کرده بودم گفتم دیدی اینه دلیلش!مسخره نمی خوام بکنم یادم نمیره خبر فوتشون رو که شنیده بودم تا یه هفته گریه کردم.خیلی دیالوگی با این آدم نداشتم اما خیلی یهویی انگار از صفحه‌ی این دنیای بی غیرت پاک شد.بیش‌تر از حرف‌هاش تصویرش تو ذهنمه!با لبخندهای گاه‌به گاهش.ازدواج نکرده بود و کلا برای من تداعی آینده خودم بود.گفتنی نیست که سزطان هیولایی بود که به سرعت گل زندگیشو برداشت و برد.من نمی‌دونم چرا واکنشم به این موضوع اینقدر زیاد بود.در تحلیل موضوع و باتوجه به شکی که در داشتن هرگونه احساس و عواطف به خودم دارم به این استدلال رسیدم که ممکنه عمق تاسف من ازین مرگ نتیجه‌ی همذات‌پنداری فوق‌الذکره.یعنی دارم برای خودم اشک میریزم؟دیوصفتی و خودمحوری تا به این حد در من ریشه داره؟