با بی‌میلی لقمه‌ی توی دهانم رو می‌جوم و قاشق رو برای لقمه‌ی بعدی پر می‌کنم.برنج‌های سبز رنگ با عنوان سبزی‌پلو و خرده‌های تن که سوار بیلِ قاشق می‌شن برای فرود در دهان.

فریاد می‌زنه بی‌شعور.سکوت.بعد صدای شکسته شدن شیشه.

سعی می‌کنم به غذا خوردن ادامه بدم.با هر قاشق یه قلپ نوشابه با توجیه این که قندم افتاده!همیشه و در تمام عمر از ناهارهای گرم‌شده با همراهیِ تنهایی بالاخص توی این فصل سال با نور ظهرهای پاییزی و نوای اذان در پس‌زمینه متنفر بودم.اما این سرنوشت از ازل روی پیشانی من نوشته شده.زمانی به دلیل کار مادر و حالا هم بنا به مناسبات شغلی.

دلم درد می‌کنه و بی‌دلیل حس می‌کنم از لوله شدن و فشاردادنش آروم می‌شم.

می‌گه طلاقت می‌دم و همچنان فریادهایی می‌زنه که حتی برای گوش من هم مفهوم نیست.سریع یه سناریوی دم دستی جلف می‌سازم.که مردی همسری رو غافلگیر کرده و قص علی هذه مطابق آبگوشتی‌ترین روایات معمول.شرمنده از ذهن مبتذل،راضی از پرکشیدن اشتها و اتمام وظیفه‌‌ی خوردنِ ناهار برمی‌گردم پشت میزم تا رکورد امروز دلار این عزیز دل رو دنبال و تیترهای امشب شبکه‌های مختلف رو در ذهن مرور کنم.