نشستیم با پدر و من رانندگی می‌کنم..اصفهانی می‌خونه :" امشب در سر شوری دارم...امشب در دل نوری دارم..."صحبتی رد و بدل نمی‌شه...سرم درد می‌کنه و گِزگِزش مثل چند روز اخیر توی مغزم وز وز می کنه.احتمالا به خاطر عادات ماهیانه‌ای که چند وقتیست بی‌هیچ تناسبی با نامش وقت و بی‌وقت در این وجود رو می‌زنند و بی‌تعارف نزول اجلال می کنند.هوا عالیست اما صحنه خالیست.

شب ساعاتی بعد

نشستم بی‌جهت فیس بوک رو بالا پایین می کنم...نمی‌دونم دلم به دنبال کدامین دلتنگیه عمیق ابراز نشده می گرده تا به ضیافتی از شادیِ بی‌دلیل خودش رو میهمان کنه که به‌ناگاه سمفونی شُرشُر باران به همراه فِلش های ممتد صحنه‌ای را می‌چینند و بارون با بوی دلنشینش،خواستنتو تو وجودم بیدار می کنه.هوس آغوشت که زیر این بارون سخت من رو در برگرفته باشه حالا وسط صحنه داره نقش اول رو بازی می کنه.شکی نیست که گاهی اوقات کلیشه ها دلپذیرترینند و حالا همه‌ی سن برای توست.

کجایی؟..

و اصفهانی ادامه میده :"روزی تو خواهی آمد..."