محلی که درش زندگی می کنه مثل حواشی تهران پر از دشت های وسیعِ همواریست که چشم فرسنگ ها هیچ نوسان ارتفاعی یا حتی تغییر تم رنگ‌ها رو رصد نمی کنه.دخترک هر روز صبح سوار بر موتورش برای رفتن سر کار از میان این ابدیت دشت‌ها می‌گذره ولی فقط از یه جا عبور می کنه که مثل خیابون های مرکز شهر تنگست و هر دو بر آن کارگاه‌های ساختمان های در حال ساخت که با داربست و گونی به شکل توصیه شده در آیین نامه محفوظ شده اند.دستی اگر دراز شود دخترک در چنگال اوست.در ابتدای این خیابان مردی دیوانه نما با چشمانی گرد و درشت و موهایی کوتاه و سیاه رنگ بر سری کروی شکل هر روز صبح نشسته تا پولی به زور از عابران سواره و پیاده‌ی این معبر بستاند و به سبب باریکی کوچه انگار بسیار هم موفق است.کاری نمی‌کند جز دوختن آن نگاه به چشم هایشان.دخترک ولی هر روز صبح با افزودن سرعت از کوچه می‌گذرد بدون پرداخت ریالی به سلامت.نیمه مجنون هر روز به دنبالش می دود اما به این بادپای بلندگیسو نمی رسد یا که نمی‌خواهد برسد.یک روز صبح بعد از گذشتن از این گردنه،دختر در شیش و بش چراییِ نبودن باجگیر،با تلی از انسان های شلاق خورده و سلاخی شده در وسط خیابان روبرو می شود.دیوانه هم در بین آنهاست!

وحشت ...انتظارِسرنوشت مشابه ....استیصال

خوب است که از خواب می‌پره ولی دلش می خواد مثل  دورانِ کودکی برود پشت اتاق مادر و پدر بالش بدست با ترسی افزون از برگشت خوردن با صدایی گرفته و ترسیده و با لحنی آرام صدا کند مامان.می داند که اگر مادر از خواب بپرد فردایی به تاراج رفته توسط میگرن دارد اما چه کند این کابوس آغوشی می خواهد تسلی بخش.دوباره صدا می‌کند مامان.