گوجه‌فرنگی،پیازچه،نوشابه، چیزکیک،سبزی‌خوردن...

همه‌رو نشونده بودم ورِ دل هم روی یه وجب کاغذ،اما وقتی با عجله دفتر و دستک رو جمع کرده بودم اینم قاطی هزارتا کارهای کرده و نکرده لای پوشه جاریه انداخته بودم و فقط بعد از خارج شدن از پارکینگ خاطره‌اش توی سوراخ سنبه‌ی مغزم روشن شد.دیگه چاره‌ای نبود جز بسنده کردن به همون چندتا سلول خاکستری که آخرشم رو سیاه شدن وقتی رسیدم تو خونه و دیلینگ دوزاریم افتاد که بعله پیازچه تو یخچال سوپر سرکوچه منتظرم مونده و مثل اون‌روزا که من دم درب کلاس زبان ساعت‌ها منتظر پدر می‌شدم داره سماق می‌مکه!بالاخره با کم و زیاد مواد لازم رو فراهم کردم و رفتم تو مود آشپزی و تدارکات مهمون‌داری برای آدمی به نسبت غریبه.مبادا فکرکنید این وسط از تصور خودم از زوایای مختلف غافل بودم و این مایه‌ی تفریح رو بةسادگی ازدست داده باشم.نه جانم.کاملا خودم رو می‌دیدم که مثلا در برنامه‌ی بفرمایید شام در حال مسابقه و رقابت با زمانم!طبق منوال این‌جور مواقع ناسازگاری زمین و زمون هم همراه بختم بود.هیچ‌چیز اونجور که می‌خواستم نبود اما قصد نداشتم وابدم.افتاده بودم به حال مثبت‌نگری و یه بند بین آشپزخونه و پذیرایی در رفت‌و‌آمد بودم.ازون صحنه‌هایی که مهمون می‌گه بیا بشین اومدم خودتو ببینم!

شور قضیه رو درآورده بودم تا حدی که شبونه تا ساعت یک وایساده بودم به شستشوی ظروف و نه حتی استفاده از ماشین ظرفشویی.بر خلاف فلسفه‌ی همیشگیم.انگار نیاز داشتم این نقاب تا آخرین قطره‌ی این روز به صورتم چسبیده باشه.بعد ازین اجرا خسته افتاده بودم توی تخت.اما اعصاب به نسبت در وضعیت معقولی بسر‌می‌برد و از نمایشی که دیده بود راضی به‌نظر می‌رسید.خود فریبی نتیجه داده بود.