سه گوسفند ثبتشده
نشستم به تنهایی پشت میز کنفرانس 10 نفره زیر آفتاب صبحگاهیِ آخرین ماه پاییزی و بدون توجه به اخطارهای مغز مبنی بر سیرشدن،لقمه میگیرم و پنیرها رو تو تکههای ریز نون بربریِ کنجدی جاساز میکنم و میخورمشون.چشمم عین فریمهای دوربین رو دست با کلی حرکت اضافی و دورانی، هی بیربط میفته رو اجسام بیجان روبروم که همشون رو هزاربار دیدم.فریم اول 87 درصد نوشته شده روی جعبهی شکلات آیدین که یه بندهخدایی کادو آورده.فریم بعدی یک متر عقبتر.با حرکتی غیرایستا و جنبوجوشکنان روی پوسترهای پروژههای مختلف و جلب توجهم برای هزارمین بار به ساحل بریده شدهی هتل یکی از پوسترها که لابد با موازین شرع جور نبوده..سپس زومبک به سیسانتی چشم،روی سهتا گوسفند زشتی که با بدسلیقهگی افتادن رو قوطی پنیر تبریز انگار عکس برگردونی بودن که کودکی نوپا دورشون رو بریده و چسبوندشون سر جای جدیدشون و با افتخار زیرشون نوشته شده این علامت ثبت شده!در این بین مغز هم خودکفا تصاویر خودش رو آنالیز میکنه.مثل آبخوردن صحنهی خوندن اساماسش رو بازسازی کرده.چشمام رو صفحه گوشی این کلمهها رو دنبال میکنه:"آزی نقاش؟چه تصویر خوبی.نمیدونستم نقاشی میکنی.چه خوب.".گوشهی لبم میره لیز بخوره تو پوزیشن لبخند،گوشی رو بر میدارم تا جوابشو بدم.نه نیست.آخرین پیامش مدتها پیش و بیربط به اینه.باور نمیکنم این جزی از خوابه ولی من که سالهاست نقاشی نمیکنم.چرا فکر میکردم واقعیت داره؟
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۱ ساعت 9:47 توسط آزاده
|