اول:من یه گوشم!نخیر یه جفت گوشم.بعله همون اعضای شنوایی رو عرض می‌کنم که آینه بغل سر محترمتون هستند.به نحوی که معمولا دوستان از شنیده‌هام انگشت به دهان می‌مونن.یه دو روزی هست که این قابلیت به سبب گرفتگی که بعیده حتی با چنته هم باز بشه از دست رفته البته امیدوارم موقتی باشه اما آنچه واضح‌ست این که دچار معلولیتی شدید شده‌ام و کاراییم زیر سوال رفته.

دوم:در کمال ناباوری زین‌پس در برابر جمله‌ی هَو اُلد آریو،باید بگم سی‌سال!هفته‌ی گذشته پای مبارک رو گذاشتم توی دهه‌ی چهارم زندگی!حقیقتی صقیل حتی برای قوه‌ی ادراک خودم.یه روزگاری فکر می‌کردم چقدر نُنرن آدما و به‌ویژه خانم‌هایی که وقتی ازشون می پرسی چند سالشونه بازی در میارن یا مکث می‌کنن اما حالا خودم افتادم به همان حال.واقعا هر بار هرکی می‌پرسه شک می‌کنم!به جهت رفع این مشکل از اولین روز این دهه‌ی چهارم در اوقات مفرح گرفتار آمدن در ترافیک تکرار می‌کنم:سی سال!دیگه کم‌کم داره جا میفته.به‌گمانم قُلِ آخره!

سوم:این سال آخر کم و بیش مطلوب‌ترین سال عمرم بود.نه که اورستی فتح کرده باشم یا که به عملیاتی انتحاری دست زده باشم.نه .اما با در نظر گرفتن نسبی بودن همه چیز و در مقام مقایسه با سنوات پیشین میزان رضایتمندیم از خودم بالاتر بود.

چهارم:در آخرین روزهای بیست و نه به جد مشغول خوندن کتاب بودم و خیلی مضحک قصد کرده بودم "اتحادیه ابلهان" رو تموم نکرده سی‌ساله نشم تا مثلا بار فرهنگی سالی که گذشت در دقایق آخر سنگین‌تر بشه.اگر ناتور دشت رو دوست داشتید حتما این کتاب هم توجه‌تون رو جلب می‌کنه.من نه به اندازه‌ی اون همه تمجیدی که شنیده بودم ولی تا حد مقبولی لذت بردم و البته زمان قابل توجهی طول کشید تا ایگنیشس با این اسم نامانوسش تو رسم‌الخط فارسی به دلم بشینه.