تک شمع امروز گوگل
افتادم گوله روی مبل.طبق یه باور قدیمی بهجا مانده از مادربزرگ مرحومم دور کمر و شکمم یه پتوی صورتی زشت پیچیدم تا گرماش شاید آرامشی باشه بر دردهای اون نواحی.گوشیم رو که رفته تعطیلات سپردم به دل کوسنها و در حالیکه بابا داره با مامان حرف میزنه فکر میکنم اگر اینجا بود شاکی میشد که چرا کوسنهای اریستوکراتش رو به مرتبهی بالش تنزل دادم.کانالها رو بالا پایین میکنم و البته اون یکی گوشم به جد بر سر حدس مکالمه بین مادر و پدر.و میشنوم:
-آره شنیدم تو اخبار.
-بی شرفی بوده.
نزدیک نیویورک بوده؟
آخ.سکوت .سپس آواهایی به نشانهی تاسف.
آره هرکدوم خب یه خانوادهن.
نیازی نیست بقیه دیالوگ رو بشنوم.تک شمع امروز گوگل در ذهنم روشن میشه.و جملهی ابراز همدردیش.به خودم میام میبینم رو کانال خبر انگلیسی زوم کردم و بارها و بارها دارم به خبرهای مربوطه گوش میدم.پسری بیست ساله که مادرش و تعداد زیادی بچه رو کشته.تک عکسهایی که پشت سرهم و به تکرار ردیف میشن.تصویر معلمی که میشنویم خودش رو سپر بچههای کوچک دانشاموزش کرده بوده.کودکانی گریان و ترسیده صف بسته در حال گریز.لبخندهای ماضی معلمین و جملههایی کوتاه در باب انقضای چندین زندگی .دختر بچهای که پسر بچهای در کنارشه و بهنظر میرسه سعی داره با تمام وجودش اون رو تسکین بده و پسرک با دستها بر صورت به نشانهی حیرت.
کودکی،خانوادهای،شهری،ملتی نه بلکه آدمی همه انگار قربانی.
آخرین گلولهای برای آفرینندهی این وحشت عظیم ،حال از ناچاری ناباوری یا که به قصد قبلی.