هی شروع می کنم به دو خط نوشتن برای اینجا،بعد یا همه‌ی ذوقم می پره یا به نظرم خیلی روزمره و بی‌مزه میاد و یا می‌بینم خودم رو بکشم این دو خط به پنج خط نمی‌رسه.اینه که بی‌خیالش می‌شم و بر می‌گردم پی کارم.تکیه می‌دم به پشتی صندلی و زل می‌زنم به پنجره‌ی روبرو با آسمون با ارفاق آبیش و می‌رم تو بحر موجود آهنیِ دوست‌داشتنی‌ روبروم که با رنگ زردش مثل سماع‌گزاران با دست‌هایی از هم گشوده در حرکاتی کند و دوار آدم ،شن و ماسه و میل‌گرد جابه‌جا می‌کنه.تصور می‌کنم نشستن تو کابین مغز رفیق آهنیم به عنوان شغل پاره‌وقت می‌تونه هیجان‌انگیز باشه و در این حین حسودانه نظری می‌اندازم به راننده‌ش و حتی یه طرح آبکی می‌ریزم که باهاش رفاقتی بهم بزنم بلکه من رو حداقل یکبار هم که شده ببره تا بالای برج تاور!از مضحک بودن فکرم خندم می گیره،پا می‌شم می‌رم دم پنجره شیفته‌وار به تماشای بیل‌های مکانیکی گود مجاور.می‌تونم ساعت‌ها حرکاتشون رو دنبال کنم و این نرمی حرکاتشون به وجد بیارتم!نمی‌فهمم چطور اشیایی این همه مکانیزه و با حرکاتی ماشینی به‌نظرم زنده و جاندار میان.
صدای قدم‌هایی نزدیک‌شونده به اتاقم  برمی‌گردونم سر جام،پشت میزم و روی صندلی.چند ساعتی رو به انجام کارهام می گذرونم و از بازیگوشی تو این ور اون‌ور وب دست برمی‌دارم.حالا خورشید کم‌کم خودش رو داره می‌رسونه به قاب‌های پنجره‌من.ظهر گذشته‌ است.آبدارچی یه لیوان چای میاره می‌ذاره رو میزم.مغزم درگیره جوابیست که به بالادستیم باید بدم در توجیه علت دیرکرد در بارگیری محموله‌ای فوری و در عین حال به دنبال جملاتی مناسب شکواییه‌ای برای شرکت حمل که چشمم‌ میفته به انوار گذرنده از منشور چای و استکان.بخیال همه چیز گوشی رو برمی دارم تا عکسی ازش بگیرم و لختی به ستایش این شاهکار مشترک اتفاقی چای و خورشید می گذره.بی ربط یا با ربط فکر می‌کنم اگر بدنبال هنر رفته بودم حداقل روان سالم‌تری داشتم و روزهام با رضایت بیش‌تری شب می‌شد.