رمبوی خاطرات و خیالات

می‌بینم ساعت از یازده گذشته.تکیه زدم به صندلی.پاهام رو پیچیدم بهم.انگشتای دستهام رو هم.کجا هستم نمی‌دونم.تو هپروت سیر می‌کنم.ساعت‌هاست.قطعن از بیکاری نیست.هم‌زمان سه تا زونکن جلوم بازه و منشی هم با رودرواسی هی می‌اد پیگیر کاری می‌شه که از اول هفته قرار بوده انجام بدم.اما من رمبوی شاخه‌های فکر خاطره، خیالات پراکنده و پیچ‌در پیچ که حتی از به یادآوری‌شون در همین لحظه هم عاجزم.فقط آخرین مشغولیت ذهنی قبل از پا گذاشتن رو زمین رو یادمه.با آقای میم قرار گذاشته بودم سانس آخر آزادی برای دیدن دوباره‌ی آسمان زرد کم عمق.به محض ورودش نتونسته بودم غرابت رفتارم رو از دیدن چهره‌اش با ریشی متفاوت لاپوشونی کنم و حتی گفته بودم مثل این که بهش نمی‌اد و جزو معدود آدمایی‌ست که من بهش توصیه می‌کنم ریش نذاره..اونم من آمر به ریش‌گذاری ذکور!همین‌قدر رک و پوست‌کنده.در عوض اون شروع کرده بود به تعریف از کات موهام و پیچشی که با نسیم وینی درش ایجاد شده و البته توصیف جزییات آخرین عکس پروفایلم همون‌طور که معمولن صحنه‌های فیلم یا اثر هنری مورد پسندش رو توصیف می‌کنه و من درمونده از عکس‌العمل در برابرش!

من هنوز خواب می‌بینم که این خودش غنیمته

ترک مغزی این روزهام سوته‌دلان آقای ابی و البته شاه‌بیتش:

من هنوز خواب می‌بینم

که دوره دوره‌ی وفاست

آیین‌نامه

اون روزا که با الف از مدرسه برمی‌گشتیم بر اساس بندهای نامرئی آیین‌نامه‌ای نانوشته مدام به الف تذکر می‌دادم که نباید تو خیابون بلند خندید و حرف زد یا حتی این‌که تو مینی‌بوس نباید کتاب خوند! زشته! کلی سرخ و سفید می‌شدم و بر اساس ماده‌ای از همون منبع پاپی الف بودم که چرا به نوازش هر نوزادی که در مسیر می‌دیدیم مشغول می‌شه!انگار ابراز علنی و گل‌درشت احساسات تو کوچه و محله ناجور بود!سوای اصول جفنگ رفتاریم کلن احساسی هم به بچه ها نداشتم.حالا در اوایل دهه‌ی چهارم زندگی بالاخره گذر زمان قلب من رو رقیق کرده و هر موجودریزه میزه‌ی زیر سه چهار سالی، بلکیم حتی بزرگسال‌تر، من رو به وجد میاره! جوری که از چشمام قربون صدقه‌شون می‌باره.کار به جایی رسیده که حتی رفقا و مثلن الف رو ترغیب به بچه‌دارشدن می‌کنم و یا دلم غنج می‌ره وقتی دختر‌ بچه‌ی انگلیسی کنار دستم هنوز عطسه نکرده بهم می‌گه بلس یو!

رسانای همدردی

هوای خنکی بود که به سردی می‌زد.تازه و نمدار.استانبول.کنار خیابون تو یه کافه کتاب.من خانم سین رو بغل کرده بودم.عاجزانه.نمی‌دونستم این دستی که به دورش پیچیده رسانای همدردی یا تشریک مساعی هست یا نه.سین که برخلاف من گریه‌ش هم برون‌گرایانه‌تره اشک می‌ریخت گوله‌گوله.من مثل همیشه گنگ بودم.یک دو سالی گذشت تا همین چند شب پیش که رو شونه‌ی رفقا با واداده‌گی ا ل ک ل اشک می‌ریختم که فهمیدم اون بغل آدمیزاد چه مرهم بی‌نظیریه که اگه شفا نده جای حرفی تو تسکینش نیست.

به سبک مرحوم رحیمی

دو قدم اون‌ورتره بچگی، مثلن اول نوجوونی که شروع کرده بودم خودم کتاب خریدن، با وجود مخالفت مامان یه چند جلدی فهیمه رحیمی خوندم و چند لیتری هم پاشون اشک ریختم. بماند شانس آوردم و خیلی زود به مغزم رسید خب که چی این عاشقانه‌های آبگوشتی اشک‌بار رو خوندن و شکر خدا اون‌قدر حالم رو بهم زد که دیگه حتی طرف نمونه‌ی خارجی همه‌گیر اون روزها یعنی دانیل استیل هم نرفتم.بیراه نرم. امروز صبح دیدم جلو آینه‌ی دستشویی، این تنها مفرر ساعات تکراری و تمام ناشدنی کار، ایستادم و به سبک قهرمان یکی ازون داستان‌ها با خودم تکرار می‌کنم امروز روز خوبی خواهد بود!امروز روز خوبی خواهد بود! برای شما که ازون قصه بی‌اطلاعید عرض کنم دخترک شکست‌خورده در عشق اون ماجرا به تجویز روان‌پزشک هر روز صبح به خودش تلقین می‌کرد.

Prayer for compassion-David Darlingدر  گوش و خشنود!

دست‌کم دو ساعتی‌ست بیدارم.نه دردی نه آهی و نه استرسی به روال معمول بیدارشوی‌های شبانه‌ی تاکنونم! آیا از آشفتگی ذهن؟ درکی ندارم ولی لابد.صدایی در گوش به خواندن آخرین داستان جا مانده از کتاب جومپا لاهیری.سرشب به کلی آدم زنگ زدم و موقع خداحافظی از خودم و انرژی رد و بدل شده چه رضایتی داشتم.یه حالی دارم راضی به مرگ.خشنود حتی!شاد ازین که سی‌و یک خوب عددی‌ست برای سنگ قبر!

اسید همه‌ی خاطره‌ها

دلش می‌خواست بغلش کنه.طولانی، بی‌حرف و کلام!نه کافی به‌قدر همه‌ی روزهای پسین ولی دل‌خوش‌کنکی مکفی!و بعد ازون دیگه هیچ‌وقت نبینتش!بچسبونش به چارچوب اون همه خوشی‌های تکرار نشدنی.این‌جور دیدنش فقط عذاب و آزارش بود.اسید همه‌ی اون خاطره‌ها.

تدریج و تداوم در برابر یک‌باره‌گی

چند ماه پیش تصمیم گرفته بودم برنامه‌ای بذارم برای تعالی زبان فارسیم که به نظرم اصلن به نسبت سن و تحصیلات و حتی سر سوزن مطالعاتم رشد نکرده.مثل لغات انگلیسی و اسپانیایی که تقریبن به‌طور روتین برای یادگیری گوشه‌ای می‌نویسم ،بر جایی جلوی چشم دوتا کلمه‌ی فارسی به دل نشسته‌ی نوین هم دستچین کنم به این منظور.ایده ام خیلی اجرایی نشد.امروز در پست فوق‌العاده‌ی سرهرمس تقابل تدریج و تداوم در برابر یک‌باره‌گی  به‌شدت خودنمایی کرد. شاید لغات دست‌چینم نباید جدید و شق‌القمر باشند.گاهی لازمه فقط از بایگانی مغز بازنشر بشن و گرد و خاکشون گرفته بشه!

پیک

من هنوزم می‌گم دغدغه‌ی بچه‌دار شدن تو زندگیم نداشتم و ندارم اما دو تا حالت هست که الان از اعماق وجود دلم خواست.یکی اون بچه ای که داره شیر می‌خوره و اون انگشتای دست دیگه‌اش رو گذاشته رو سینه‌ی مادرش.انگار بخواد از آرامشش به آرامی بینشون منتقل بشه و دیگری اونجایی که سرش رو می‌ذاره رو شونتون و دستش رو حلقه‌ی گردنتون.

پی‌نوشت: حدس بی‌خود نزنید بعله من درست در پیک هورمون‌های مربوطه هستم !

عصر پنجشنبه

یه بعد از ظهر پاییزی بود.پنجشنبه روزی.با نورهای رویایی و ناهار شاهانه‌ی ظهرش. ضیافت نیمروزی ما که تنها یک روز کاری هفته اجرا می‌شد هم برقرار.پدر بعد از ناهار باید سری به شرکت می‌زد.همه چیز آرام و خوش و کشدار پیش می‌رفت. تلفن زنگ خورده بود و پدر خود خبر حادثه و مختصری از ماوقع رو شرح داده بود و برادر و مادر رو احضار کرده بود. لمحه‌ای خواب حتی بر سربالایی آفریقا غلبه کرده بود و تیر چراغ برق به آغوش کاپوت ماشین شتافته و ماحصل هفتی به جای مانده بر دل پراید آن روزگار. بله پدر 100 امتیاز تیر چراغ برق رو گرفته بود.همه چیز گواه این بود که اتفاق مهمی نیفتاده و به خوبی خاطرم هست که از سر صبر و حتی با مرور کنایه‌هایی که به پدر می‌خواستم بگم راهی بیمارستان شدم، اما چرا صحنه‌ی بیمارستان مطابق انتظار چیده نشده بود؟ ناله‌های ممتد پدر و اشک‌های مادر .به ظاهر هیچ چیزی نبود جز درد.دردی که چند ساعت بعد از تصادف در ناحیه‌ی شکمی نمود پیدا کرده بود.ساعت‌ها می‌گذشت و چکه‌های صدای استیصال پدر در روان نفوذ می‌کرد.با بستری شدنش در بخش به دلیل عدم تشخیص قطعی علت و نزدیک شدن به نیمه شب چاره‌ای نبود جز ایستادن من در سالن انتظار ورودی بیمارستان. نهایتن وقتی ساعت از دوازده گذشت نگهبان شب تمام منتظرین رو بیرون می‌کرد.اونجا بود که بغضم ترکید.من تنها بودم و مادر و برادر بر بالین پدر. هنوز چیزی نمی‌دونستیم اما به ناگاه فقط بیچاره‌گی بود و عجز.من جدا افتاده از یگانه حامیان زندگیم در توهم هولناک‌ترین فجایع ممکن!یه نقطه انگار وسط هیاهوی آدم بزرگ‌های غریبه.

چرا به ناگاه یاد این حس افتادم؟